راه اندازی سامانه پیام کوتاه رایگان

 

 

 

 

         هشت قدم مانده به عشق ...
 
مرداد 1387 – قزوین
محسن طارمی - دونده تا بی نهایت
 هر گونه استفاده از نمایشنامه فوق منوط به کسب مجوز می باشد .
سپاس برای مهربانی هاتان

 

 

1-عضویت

2-واریز کردن 5000 هزار تومان به شماره حساب 0209332561003 نزد بانک صادرات

3-با شماره ی 09376431633تماس حاصل فرمایید.

این مبلغ برای تمام مطالبی است که نیاز به عضویت دارد.


 

اشخاص بازی :
 
جعفر (مردی چهل ساله با ریش های انبوه )
سلمه ( زنی سی و پنج ساله )
      وحید (پسرکی هجده یا نوزده ساله که معلول جسمی مغزی است )
 
(صحنه اتاق کوچک و نیمه تاریکی در یک آسایشگاه بیماران روانی است – انتهای اتاق پرده های بلند سفیدی که لابلای آن نوارهای سبز رنگ سرک می کشند توی ذوق می زند – الباقی صحنه سیاه است – جعفر با لباسهای آبی روشن که نمایانگر تیمارستان و نظم حاکم بر آن است وسط صحنه و پشت به تماشاگران نشسته است – موسیقی سنج و ناقاره ها از آغاز تولد نور بروی صحنه جان می گیرد و جعفر با آن بازی می کند – انگار در دل چیزی می خواند که حالا به ریتم موسیقی به چپ و راست کج می شود و هر از گاهی بالا را خیره می شود – موسیقی همراه بی تحرکی جعفر از نفس می افتد – نور از صحنه کوچ می کند – گوشه ی سمت راست صحنه که قالیچه ای پهن است نور پهن می شود – سلمه در حالی که وحید را روی پایش خوابانده مضطرب است و برای جواب هر دیالوگ چپ صحنه را در دورتر از خودش نشانه می رود )
 
سلمه : لالا لالا گل چایی ؛ از این بچه چه می خواهی ؛ که این بچه پدر داره ؛ دو خنجر بر کمر داره لالا لالا لا لا لایی .... (سکوت – با صدایی آهسته که وحید از خواب بیدار نشود می گوید ) آخه مگه می شه ؟ تو چطوری دلت میاد مرد ؟ چطوری دلت رضا می ده که این طفل معصوم رو ... (سکوت – با عزمی تازه ) من اجازه نمی دم این کار رو بکنی ...
جعفر : (خیلی آرام و خونسرد اما نه به خاطر وحید – صدایش از اتاقی دیگر می آید و در صحنه نیست – انگار پکی به سیگار می زند و اصلا حرف های سلمه برایش مهم نیست ) بازم شروع نکن زن ... به خدا من دیگه اعصاب درست و حسابی ندارم ... یه نیگاه به زیر چشمت بنداز ، دست بکش ببین ورمش خوابیده که اینطوری داری جز می زنی ؟ تازه این چیزیه که ملت می بینن ، هنوز کسی ورم های دستت رو ندیده که اون بی پدر می پیچوندشون و عین حیوون می گیردت زیر باد کتک . عقل هم خوب چیزیه که خدا فکر کنم به تو و امثال تو نداده ، بالا بری پایین بیای من کاری رو که فکر می کنم درسته می کنم ... ما یه کره خر رام نشده توی زندگیمون داریم و می خوای به اسم یه غزال مهربون نشونش بدیم ... نمی شه زن ؛ نمی شه ...
سلمه : جعفر ... جعفر ... جعفر جان
جعفر : باز شدم جعفر جان !!! ما صد بار با هم حرفامونو زدیم سلمه ... جون ننه ات گیر  نده .
سلمه : آخه تو یه توک پا بیا و نیگاه به چشای این زبون بسته بینداز .
جعفر : هر کی ندونه فکر می کنه من شمرم و الان سر اون بچه رو گذاشتم کنار باغچه و دارم گوش تا گوش می برم . سلمه جان من نمی خوام ذبحش کنم .
سلمه : به خدا از ذبح کردن بدترشه ...
جعفر : نیست نیست نیست ... به والله نیست زن ، تو رو جون اون ننه ات روی مخ من راه نرو بذا به حال کثافت گرفته ی خودم باشم ... باز داری دعوا مرافه راه می اندازی ها ...
سلمه : (تند تر ) من نمی ذارم این کارو بکنی . حتی اگه به قیمت ... (سکوت )
جعفر : هان ؟ چی شد؟به قیمت چی ؟ چرا لال شدی ؟ به قیمت چی ؟ طلاق؟ترک زندگی ؟مرگ من ؟ مرگ خودت؟ مرگ اون توله ؟ پس چرا خفه خون گرفتی ؟ اه ...
سلمه : (مهربان تر ) جعفر جان ، عزیز من ، از خر شیطون پیاده شو ، عیبی نداره ، به خدا راضی ام من ، تحمل می کنم ، کتکش رو من می خورم دیگه ، تو که نمی خوری!
جعفر : حرفی ندارم ...
سلمه : عزیز دل سلمه ... وحید منو کتک می زنه دیگه به تو که چیزی نمیشه !!! د خب اگه می فهمید که بهش نمی گفتن عقب افتاده ، اگه می فهمید که نمی زد ! نمی فهمه ...
جعفر : (سکوت – سرفه می کند )
سلمه : من حاظرم تا صد سال دیگه ام همه ی دردا و کتک هاشو تحمل کنم ، مگه درد به دنیا آوردنش رو تحمل نکردم ؟ اینام روش ؛ من دلم رضا می ده که خوب می شه... شفا می گیره ...
جعفر : (لابلای سرفه اش ) از من ؟ (خنده های بلندی در پس سرفه هایش و باز هم خنده )
سلمه : ( می غرد ) به خدا اگه یه بار دیگه به مقدسات من بخندی هر چی از دهنم در بیاد بارت می کنم جعفر ...
جعفر : بگو ... بگو نترس ، بگو ، هر چی از دهنت در میاد بگو ، اصلا برو جلو در و همساده بگو ، مگه از ما دیگه آبرویی هم مونده ؟ ده بگو دیگه ! هر چی دلت می خواد بگو ...
سلمه : د آخه مرد ...
جعفر : تو نمی فهمی زن ، دست خودتم نیس ، بابا من چند بار باهاس برسم خونه و ببینم عین سگ زخم خورده داری به خودت می پیچی ؟چند بار باهاس برسم ببینم زیر مشت و لگدای این بچه ی بی پدر داری نعره ی می زنی ؟ سلمه وحید دیگه اون بچه پنج ساله نیست ،  بزرگ شده ، دستاش بزن شده ، اونم از روی نفهمی ، اونی که می فهمه می زنه یه جور نمی زنه که بمیری ولی اونی که از روی نفهمی می زنه یه باره می کوبدت و ناکار می شی ، اومدیم  یه روز سر وقت نرسیدم ! همچین زدت که مردی ؟!چه غلطی می خوای بکنی؟ چه غلطی باهاس بکنم اونوقت من بدبخت ؟د آخه زن بفهم ، بفهم زن ... بفهم ... به خدا اگه بفهمی ...
سلمه : نمی فهمم ، حالیم نمی شه ، نمی ره توی کت ام ، با همه ی این چیزایی که شمردی بازم می خوامش ... می خوامش جعفر ... حتی اگه از روی نعشم رد بشی نمی ذارم ببریش ، نمی ذارم جعفر (به یکباره وحید سرآسیمه از صداها بیدار می شود ) بخواب بخواب بچه ... بخواب پسرم ... ( نعره زده و با مشت و لگد سلمه را می زند – سلمه سعی می کند فرار کند ولی نمی شود – فریاد می کشد ) جعفر جعفر جعفر ... بیا بیا بیدار شد این بچه ... بیا بگیرش تو رو به خدا بیا جعفر ... (نورها در هجوم نعره های سلمه برای کمک محئ می شوند – نور در سکوتی مبهم بروی جعفر می آید که همچنان پشت به تماشاگران نشسته است )
جعفر : زدش ... زدش ... عین یه خر بهشو زد ... تا برسم و بگیرمش چند تا با مشت زد توی سرش هه هه هه بیهوش شد (مثل دیوانه ها می خندد ) منم عین خر زدمش هه هه هه عین خر زدش منم عین خر زدمش ... خب من خرم دیگه هه هه هه دکترای اینجام میگن من خرم ، می گن خیلی خرم هه هه هه (به یکباره به سمت تماشاگران برمی گردد – آرام ) دکترا می گن خب !!! ولی من که خر نیستم ، بهشون دروغ گفتم ؛ من الاغم ... آخه الاغ صفاش بیشتره ، چون کمتر می فهمه ، یکی می گفت هیش فرقی نمی کنه ولی زر می زد ، دکترا گفتن فرق می کنه منم گفتم پس من الاغم ... هه هه هه ... هه هه هه (کم کم خنده هایش تبدیل به بغضی نشکفته می شود ) اون روز خیلی زدمش بچه رو ، گفتم اگه یه بار دیگه دست به سلمه بزنه می کشمش اما اون هیچ وقت نفهمید ، سلمه رو هم زدم ؛ گفتم اگه یه بار دیگه روی حرفم حرف بزنی تو رو هم می کشم ، هی ... دیگه تحمل نداشتم ،نمی تونستم آب شدنش رو ببینم ، وحید دینشو درآورده بود، ای کاش همون روزای اول که فهمیدیم می سپردمش به یه جایی که به هم وابسته نشن ، هی گفتیم خوب می شه ! (سکوت ) همه ی زندگی مونو خرجش کردیم ، ماشین ، خونه ، وام ، قرض ، مضاربه ... نشد که نشد ، یکی امید می داد یکی نا امید می کرد ، تا اینکه هی بزرگ و بزرگ تر شد و یه پروفوسوره آب پاکی رو ریخت روی دستمون و گفت عقب افتاده اس ، عقب افتاده اس بچه تون آقا ، به هزار و یک دلیل توی دوران نوزادی مغزش آسیب دیده خانم ، تنش رشد کرده اما مغزش نه ، هیچ کاریش هم نمی شه کرد ، حالام که شده بود هیجده نوزده سالش و زورش هر روز بیشتر می شد،چیکار باس می کردم ؟ یه دفه وسط خیابون به خاطر یه شکلات سلمه رو می گرفت زیر مشت و لگد ، روزای آخر بدجور عصبانی ام کرده بود ، روزی صد بار کتکش می زدم ، می دونستم نمی فهمه ولی کتکش می زدم ، اینقدر می زدم که نفسش بند می اومد، بعضی وقتام به خیال اینکه بتونم هم خودشو راحت کنم ، هم سلمه رو و هم ... ( نفس هایش به شماره می افتد - عصبی می شود )  دستامو عمدا می گذاشتم روی گلوش و فشار می دادم ...  محکم می گرفتم گلوشو ، محکم می گرفتمش با همین دستام ، خیلی محکم ( نورها می روند – نور می افتد روی سلمه و وحید – سلمه می گرید و گلوی بچه را نوازش می دهد – وحید آرام ناله می کند )
سلمه : آخه تو چته مرد؟چرا اینطوری شدی؟ تموم زورت رو می گیری توی گلوی این بچه که خفه اش کنی ... به مقدسات من بد و بیراه می گی ! همه چی رو با هم قاطی می کنی ! همه چی رو میگیری به باد فهش و ... به خدا نفرینشون یقه مون رو می گیره جعفر ها  ...
جعفر : (باز هم در اتاقی دیگر و فقط صدایش می آید ) هه هه هه نفرین ... هه هه هه ...
سلمه : به جون این بچه یه روزی باهاس چهار زانو بشینی و التماسشون کنی که ببخشنت ، من مرده تو زنده ، ببین اگه یه روزی ننشستی و زار نزدی که از سر تقصیراتت بگذرن جعفر !
جعفر : هه نفرین هه هه هه نفرین هه هه هه ... خفه بابا ،  توام با اون مقدسات مسخره ات ...
سلمه : به خدا دیگه خسته شدم از دست کارهات ... گلوی این بچه کبود شده جعفر ، داره ناله میکنه ، داشتی خفه اش می کردی نامرد ... اگه خفه میشد چه خاکی می ریختم من توی سرم ؟
جعفر : به جهنم ... حالا که نشده ...
سلمه : دلت میاد ؟؟؟
جعفر : چرا که نه ؟ مگه وقتی اون حیوون تو رو توی خونه و کوچه و خیابون می گیره زیر مشت و لگد دلش نمیاد ؟ دیوونه چه حالیشه ؟ باهاس کتک بخوره تا بفهمه ، باهاس بترسه ...
سلمه : نکن مرد ، نکن ، اینقدر جفا نکن جعفر ، د آخه لامصب این زبون بسته به اندازه مخ نداره
که بفهمه ، به قول خودت می گی مونگوله ... حالیش نیس ...
جعفر : تف به من که همون اول نذاشتمش توی سطل آشغال ، آخه مرتیکه ی خر تو که فهمیدی بچه ات چپر چلاغه چرا پس ؟؟؟ ای خاک بر سرت که خام یه زن شدی (ادا در می آورد ) خوب میشه جعفر جان ،خلاصه بچه مونه دیگه ، پاره ی تنه ، از خونمو نه ، هر چی که باشه بچه اس ... حالا بکش ، حقته ، باهاس روزی صد بار زیر مشت و لگدش حروم شی تا بفهمی ...
سلمه : باشه ... من راضی ام ، راضی ام روزی صد بار زیر مشت و لگدش له بشم ولی کنارش باشم ... به خدا راضی ام .
جعفر : تو غلط می کنی ! مگه تو فقط برای خودت زندگی می کنی ؟ مگه من آدم نیستم ؟ مگه من زندگی نمی خوام ؟ تو خری که داری از همه ی عمر رو زندگی ات می گذری ...
سلمه : جعفر تو رو امام هشتم نکن ... تو رو ...
جعفر : هه هه هه بازم که قسم خوردی ؟ بگم دوباره حرفای چند دقیقه پیشم رو ؟؟؟
سلمه : نه ... نگو ... اشتباه کردم ... نگو ... شرمم میاد ... نگو ... ( وحید را نوازش می کند – نور می رود – نور دوباره می افتد روی جعفر که نشسته )
جعفر : روز به روز خسته تر از دیروز ، هر چی بیشتر کتک می خورد بدتر می شد ، این اواخر دستاش سنگین تر شده بود ، از پنج تایی که من می زدم یه دونه اش رو جواب می داد ، دیگه غضب رو می دیدم توی چشاش ، زبون نداشت بچه واگر نه از بابا ننه ام می کشید به فهش تا خودم و ننه اش و جد و آبادمون ... خیلی پر رو شده بود ، اصلا انگار روز به روز بیشتر روش توی روم باز می شد ، دریده شده بود ، هر چند درست و حسابی نمی تونست راه بره ولی یه جورایی عقلش کامل تر شده بود ، دیگه پول نداشتم داروهای آرام بخش براش بگیرم هر چند اونام اثر زیادی نداشت ، دستمون به هیچ جا بند نبود ... رفتیم پیش یه روانشناس ، گفت بچه دار بشین ، هه هه ... هه هه هه ... اون زده بود وسط خال ولی هر چی سعی کردیم نشد که نشد ... دیگه از همه جا نا امید شده بودیم ... خسته شده بودم ، روزی صد بار وحید و سلمه رو با هم می گرفتم زیر باد کتک ... تموم دست و پرشون کبود بود ، دوست داشتم بذارم برم و سر به بیابون بذارم ، تموم در و همسایه ها از دستمون ذله شده بودن ، اجاره ی خونه ی دربست برام سنگین بود ... منم زده بودم به بی خیالی ... هه ... هه هه هه ... هه هه هه (مثل دیوانه ها می خندد – نورها می روند – نور می افتد روی زن که چادرش بر سر و وحید لباس بر تنش است )
سلمه : مگه برات مهمه کجا می خوام برم ؟
جعفر : نه ...
سلمه : خب ؟ ...
جعفر : همینطوری ... از روی خریت ... ( می خندد )
سلمه : مثل همیشه ، ای کاش لااقل این کبودی های تنمون برات مهم بود ! اونم بعد اینکه از زیر دستای مردونه ات رها می شدیم ...
جعفر : هه هه هه ... بازم که شعر گفتی ...
سلمه : زندگی ام قدر یه شب شعره جعفر ... نمی بینی ؟
جعفر : کدوم زندگی ؟؟؟
سلمه : تو تمومش کردی !
جعفر : تو زهرش کردی ، زهر خودت ، زهر من ، با ترحم های بی جا ، با رفتارهای مسخره ات ...
سلمه : من چیز زیادی ازت خواستم ؟ فقط خواستم بچه امون پیشمون باشه !!!
جعفر : بچه مون ... طفل معصوم ... زبون بسته ... کره خر ... خستم کردی ... اگه می خوای پیشت باشه می تونی بری و دیگه هیچ وقت بر نگردی ... یا می ذاری من ببرم بذارمش یه جایی و بر گردم ... اینجوری حداقل هر دومون زندگی می کنیم ...
سلمه : نمی تونم ... نمی تونم جعفر ، نمی تونم ... دست خودم نیست چرا نمی فهمی ؟ مادرم ،مادر ، نمی تونم بکنم از تنم این زبون بسته رو ... هر جا بذارمش یه روزه پاره پاره اش می کنن ...
جعفر : عادت می کنه، نگران خودت باش نه اون بزن بهادر ... بابا چرا نمی ره توی اون مغزت ؟ اون دیوونه است کی می خوای باور کنی ؟ دیوونه ها رو هم می برن دیوونه خونه ... د ی وو ن ه خ و نه
سلمه : دیوونه تویی که توی این همه سال برای یه بار نگرفتیش توی بغلت تا بفهمه پدر داره ، مثلا پدرشی ... تا بحال شده دست بکشی روی سرش تا بدونی تب داره یا نه ؟شده ذول بزنی توی چشای معصومش ؟تا به حال شده بشینی به صدای ناله هایی که سر می ده توی خلوت خودش گوش بدی ؟ چند بار لبخن زدی به لبخند ماسیده ی روی لباش ؟ دریغ از یه لبخند تلخ ! چند بار دستشو گرفتی و بردی اش خیابون ؟ همیشه ترسیدی از اینکه بگی بچه اته ! تا به حال شده ... (بغضش می ترکد ) ای تف به این زندگی ، تف به این زندگی ، لعنت به من ، لعنت به من که این بچه رو پس انداختم ، لعنت به تو که هیچوقت نخواستی به حرفای دل بی تاب من گوش بدی ! لعنت به این زندگی ... لعنت خدا به این زندگی ... (در اوج گریه هایش می نشیند و سر بر زمین می گذارد – نور می رود – نور دوباره شکوفا می شود – جعفر ایستاده پشت به تماشاگران و دست به پرده های سفید و بلند انتهای صحنه می آویزد – می خندد – بلند و بلند تر )
جعفر : هه هه هه هه ... امام .... هشتم ... هه هه هه شفاش بده ... هه هه هه آخه امام رضا آخرین امیدمه ... هه هه هه ... دیگه عقلم به جایی قد نمی ده هه هه هه ... می برم و میبندمش به پنجره ی پولاد ، خودش می دونه امام رضا چقدر دلم باهاشه ، بوده ، همیشه بوده ، می دونم شفاش می ده هه هه هه ... (خنده هایش تبدیل به گریه می شود – دستها بر پرده ها کشیده و می نشیند و زار می زند – رو به تماشاگران )از همینجا سوار می شی می گی دربست ترمینال ، دست اون کره ات رو محکم می گیری که یه وخ در نره، فقط چهار چشمی دنبالش باش که فلنگو نبنده تا سعادت شفا دادنش نصیبش امام رضات نشه ، سوار اتوبوس های شب رو می شین و صاف می رین مشهد ، اما یادت باشه قبل از اینکه اینو ببندیش به پنجره خودتو ببندی که ... آخه خاک بر سر خرافاتی ات بذارم مگه امام رضا فوق تخصص مغز و اعصابه ؟... (آرام می شود ) فقط چشاشو دوخت به چشامو گفت ؛ آره ، باهاس اول شفای خودمو بگیرم جعفر، شفای سلمه رو ، آره ... من خیلی وقته شفا می خوام از آقا ولی سعادت نداشتم ، بعد از اینکه با تو ازدواج کردم حتی یه بارم سعادت نداشتم که به پابوسش برم ، آره شفا می خوام ازش ، آخه من خیلی وقته دیوونه شدم ، از دست این زندگی کوفتی ، از دست تو ، از دست خودم ، باهاس شفامو بگیرم ، اما تو رو ارواح خاک پدرت با آقا کاری نداشته باش، تو رو ارواح رفتگانت بهش درشتی نکن جعفر ... سلمه بمیره چیزی نگو ...(سکوت ) اعصابم تموم تنم رو لرزوند ... زدم توی دهنش ، خون پاشید بیرون ، نشست ، چهار زانو نشست ، خون بود که می ریخت روی دامن گل مه گلی اش ، فقط زیر لب از لابلای خونهای لخته ی رو لباش می گفت جعفر جان تو رو ارواح خاک رفتگانت به آقا چیزی نگو ، وحید نشست کنارش ، دستشو گذاشته بود زیر چیکه های خونی که داشت بوسه باران می کرد دامن سلمه رو، حالا دیگه کف دستش پر شده بود از خون ، انگار داشت با نگاهش التماس می کرد که مادرشو ول کنم ، دست خودم نبود ، این کارش دیوونه ترم کرد ، بد گفتم ، فهش دادم ، به همه ، به همه ، به وحید ، به سلمه ، به خودم ، به بختمون ، به زندگی نکبت گرفته مون ، به همه ... به آقا ... من خر به آقا فهش دادم، من الاغ فهشش دادم، من الاغ فقط عرعر کردم، بعد گرفتم زیر مشد و لگدم هر دوشونو، می زدم و فهش می دادم، عین الاغی که رم کرده باشه جفتک می زدم و عر عر می کردم ، اون روز من تا شب عر زدم ، عر زدم عرعر کردم ... من عرعر کردم ... (صدای زجه هایش تبدیل به عرعر می شود – نورها کم کم می روند – در تاریکی فریاد می کشد ) من الاغ نیستم ، چرا می زنی ؟ آمپول نزن ، نزن این آمپولا رو به من مرتیکه ، نزن ، بی پدر نزن ، اینو به گاو بزنی می خوابه ... نزن ... نزن ... آی آی آی ... آخ خ خ خ (نعره ی بلندی کشیده و در سکوت گم می شود – نور آرام پهن می شود روی سلمه که ساک به دست گوشه ی صحنه و آماده به رفتن به همراه وحید ایستاده )
جعفر : (همچنان از اتاقی دیگر صدایش می آید ) هری ...
سلمه : (سکوت )
جعفر : شر کم ... خوش گلدین ...
سلمه : (سکوت )
جعفر : هان ؟ منتظر چی هستین ؟ می خواین بازم بکشمتون به فهش؟ تشنه تون شده ؟آنگار باهاس هر چند روز یه بار با چهل تا فهش آبدار خودتون و مقدساتتون رو خیس کنم! آهان ؟
سلمه : نه ... نیازی نیست ... می ریم .
جعفر : به سلامت ... خوش اومدین ، ایشاالله هر دوتون شفا بگیرین ...
سلمه : حلال مون کن جعفر ...
جعفر : هه ... هه ... هه جون جعفر ما رو نخندون سلمه ، ادای آدمای خوب رو درنیار ، باشه حلال کردم ... برین ... هه هه هه
سلمه : خیلی وقت بود صدای خنده هاتو نشنیده بودیم ، خیلی سال بود ، فکر کردم یادت رفته چجوری می شه خندید ... تو خیلی خوب بودی جعفر ، من عاشقت بودم ، من با عشق زنت شدم ، تو خیلی خوب بودی، جعفر من مرد بود ، خیلی مرد بود به خدا ، مرد بود ... (سعی می کند بغضش را کنترل کند ) 
جعفر : آره بود ، خر بود که عاشق شد ، نمی دونست قراره چه بلایی سرش بیاد ، جعفر مرد بود ولی توان این همه بار رو نداشت ، شکست کمرش زیر این همه باری که بش کردین ، تو رو به مقدساتت برو نذار این سفره پهن بشه ... کم میارم بازما ... برو  تا لیچار بار نکردم ، برو سلمه (فریاد می زند به یکباره ) برین ... برین ... برین ...
سلمه : ( در حالی که بغضش را نگه می دارد ) بیا توام بریم با ما ...
جعفر : تو رو به مقدساتت زر زر نکن برای من ... د آخه امام هشتم هم ...
سلمه : (حرفش را قطع می کند ) باشه ... هر چی تو بگی ، چیزی نگو ... نیا ... می ریم ،شفاشو میگیرم ، شفای وحید رو از امام رضا می گیرم جعفر ، به اسمش قسم شفاش توی هر چی که باشه از امام رضا میگیرم، امام هشتم می دونه چند وقته این دل بی صاحب من دربندشه ، می گیرم شفای این طفل زبون بسته رو  از آقا ... اینقدر اشک می ریزم که زوار فکر کنن داره بارون می زنه توی صحنش ، اینقدر اشک می ریزم به پاهاش که بدونه یه مادر دل شکسته اومده پابوسش ، اشک می ریزم زیر پاهاش جعفر ، آقا طلبیدتمون مرد ، امام هشتم نگاهمون کرده ، خوابشو دیدم ، دیشب خوابشو دیدم (آب دهانش را جمع می کند – انگار کسی پیش رویش ایستاده ) آستانه ی پنجره ی پولاد نشسته بودیم که یه خودام اومد کنارمون ، شالشو بست گردن وحید ، یه شیشه عطر داد دستم ؛ گفت بزن به چشمات خواهر ، دستام عین بید داشت میلرزید ، زدم ... نور پاشید توی صورت هر دومون جعفر ، نور پاشید به امام رضا ...
جعفر : (فریادی بلند می کشد ) سلمه ...
سلمه : باشه ، رفتیم ... رفتیم جعفر ، حلالمون کن ... (به سمتی حرکت می کنند – نور می رود - نور می افتد روی جعفر که پشت به صحنه و دستها بر پرده های بلند نشسته است )
جعفر : رفتن ... رفتن و من موندم ، اون روز بعد رفتنشون هر چی توی خونه بود شکستم و هر چی دلم خواست به زمین و  گفتم ، هر چی ناسزا بلد بودم بش گفتم اما آقا یه کلمه ام بهم چیزی نگفت ، بزرگی کرد (برمی گردد سمت تماشاگران ) سلمه و وحید شفاشونو گرفته بودن از امام رضا ، اونا برای همیشه شفاشونو گرفته بودن ... (می گرید ) یکی از مسافرا که پشتشون نشسته بود برام گفت تا خود مشهد از خنده ریسه رفتن ، انگار نه انگار که مادر و پسرن ، هر کی نمی دونست فکر می کرد دارن می رن ماه عسل ، اتوبوس تا خود صبح تاخت ، اینام تا خود صبح چشم رو هم نذاشتن ، هی می گفت خوب می شه وحید جان ، من دلم گواهی می ده ، مادر به قربونت بره ، نترسی ها ، هر جا که باشم وحیدم پیش مادره ، مگه مادر نباشه وحید بترسه ... (سکوت ) سپیده ی صبح نزده بود که یه صدای مهیبی همه رو پروند ، اتوبوس صاف رفته بود توی سینه ی یه کامیون اما هیچکی طوریش نشده بود ، راننده کامیونه خوابش برده بود ، همه رو پیاده کردن ، یه ساعتی گذشت تا گرد و غبار خوابید ، آمار گرفتن ، صد بار آمار گرفتن ، دو نفر کم بود ، ملت همه جا رو زیر رو کردن ، پیدا نشدن که نشدن ، یه باره شاگرد شوفر داد کشید ... از گوشه ی پاره شده ی اتوبوس که یه نوری می دوید لابلای صندلی ها می شد بهشونو دید ... سریده بودن توی بغل هم ، انگار صد سال بود که خوابیدن ، مادره زیارت نامه ی امام رضا دستش بود ، پسر بچه هه هنوز لبخند لباش تازه بود ، یه پارچه ی سبز دور گردنش بود ، یه عطری پیچیده بود بینشون که نگو ، کم کم همه جا رو عطرشون گرفت ، هیچکی باورش نمی شد ، آخه کسی عطر نداشت همراش ، بغض توی گلوی همه پیچیده بود ، یه هو ملت منفجر شدن ، عاشورایی شده بود ، انگار نه انگار که مردن ، همه می گفتن شفاشونو از آقا گرفتن این دوتا ، خوش به سعادتشون... از همه ی اتوبوس فقط اون دوتا رفتن !!! فقط همون دوتا !! آخه چرا ؟ آخه چرا ؟ هان ؟ آخه چرا ؟ هان ؟ آخه چرا الاغ ؟ چرا الاغ ؟من الاغم ... من الاغم ؟ من الاغم ... (نعره می زند – می نشیند – می آید جلوی صحنه و آرام حرف می زند ) اونا شفاشونو گرفتن از امام هشتم ، عوضش من دیوونه شدم از اون روز به بعد ، هیچ وقت فکر نمی کردم نتونم رفتنشونو باور کنم ، هیچ وقت نتونستم باور کنم که نیستن ، کم کم دلم تنگ شد ، پوکیدم تنهایی ، یه حسی عین خوره پیچید توی سرم ، سه بار خودکشی کردم ، اما هر بار یکی به دادم رسید ، نشد که نشد ، دیگه توی محل انگشت نما شده بودم ، کمرم شکسته بود ، نمی تونستم راست بشم ، بار چهارم که دست به خودکشی زدم در و همسایه سپردنم به این دیوونه خونه ، هه هه ... هه هه هه ... وحیدم رو می خواستم بیارم دیوونه خونه قسمت خودم شد ، هه هه هه ... دیگه کم کم داره باورم می شه که دیوونه ام ، روزی پنج بار آمپولم می زنن ، منم عین الاغ نعره می زنم ، هر کی ام بود فکر می کرد راس راسی دیوونه اس ، تا اینکه هفته ی پیش خوابشونو دیدم ؛ امروز اگه این آفتاب لاکردار بزنه هشت روزه که می گذره از خوابم ؛ دم دمای صبح بود که سلمه پیچید توی خوابم ، گفت دست بینداز به پاهای امام هشتم ، خودتو برسون به پابوسش ، گردنتو ببند به پنجره ی پولادش ، شفاتو بگیر ازش ، شفا فقط برا تومور مغزی ها و افلیجا نیست جعفر ، آقا بزرگ تر از این حرفاس ، گفتم من خیلی بد کردم بهش ، گفت خیالی نیس ، گفتم من بد گفتم بش گفت خیالی نیس ، گفتم من شما رو ... با چشاش دهنمو بست و گفت راضی ام ازت ، وحیدم راضی ائه ، خوب شده ، تن و دستش خوب شده ، عقلش می رسه دیگه جعفر ، مردی شده اینجا برا خودش ، بعد خندید ... خندید و همینجوری که دور می شد گفت : اگه بدونی وول خوردن لابلای این همه ابر چه مزه ای می ده ! اگه بدونی نزدیک چشای خدا بودن چه حالی داره ... برو جعفر ، برو پابوسش جعفرم ، امام هشتم شفای قلبتو می ده، تو قلبت شکسته اس ، هر چی درده توی قلبته ، امید می ذاره توی قلبت به جای اون همه درد ... برو التماسش کن ، برو حلالیت بطلب ازش جعفر ، برو پابوسش ... برو جعفر ... (سکوت – به تماشاگران پشت می کند – می رود به سمت پرده های بلند انتهای صحنه – دست به آنها می آویزد ) می بینی؟ می بینی دیوونه شدم ؟ میخوام با پاهای خودم بیام ، میام و میبندم خودمو ، می بندم خودمو به پیجره ی پولات ، دریاب این قلب پاره پاره مو آقا ، فقط بگو چه جوری از اینجا خلاص بشم که بتونم بیام به پا بوست ؟ نشونم بده که بیام آقا ، نشون بده که ازم رضایی ، بده شفای این گنهکار رو که یه عمری ظلم کرده به خودش و زن و بچه اش ، شفای این دیوونه رو بده ، رهام نکن آقا ، رها نکن این دستای لرزونم رو ، خیلی بد کردم ولی تو نشونم بده بزرگی ات رو ، سلمه گفت همین  بخششته که یه دنیا رو کشونده به حرمت ، می گفت هیچکی بی شفا بر نمی گرده از پابوست آقا ، حتی اگه شفاش توی رفتنش باشه... پس بده شفای منو ، من شفای یه خسته رو می خوام که دیگه دستش به هیچ جا بند نیس ، فقط بگو چه جوری باهاس بیاد این بیچاره ، بگو چه جوری باهاس از این قفس بپره جعفری که به اندازه ی تموم دنیا دلش شکسته ...بگو تا آفتاب سرک نکشیده ، بگو تا دوباره نیومدن و نفسم رو بند نیاوردن ، تو رو به قدمای پابرهنه ی زوارت قسم می دم بگو بهم ؟ داره سرک می کشه این آفتاب بهم بگو ... بگو آقا بگو ... ( پرده ها را می درد – نورهایی می زنند توی صحنه – نور صحنه در اوج زجه های جعفر کم و کم تر می شود ) نشونم بده این راهو آقا ... پشت این پرده دیوار بلنده ، نشونم بده یا اما هشتم ... نشونم بده راهو ... نشونم بده امام رضا ... یا امام رضا ...
(سکوت برای لحظاتی به تار و پود تاریکی صحنه می پیچد – صداهایی از بیرون نزدیک می شوند )
صدای 1 : نیست ...
صدای 2 : نیست ؟
صدای 1 : نیست ... دیشب خودم بهش آمپول زدم پسر ... اما حالا نیست ...
صدای 2 : قفل در شکسته ؟
صدای 1 : نه ...
صدای 2 : در و پنجره ها چی ؟
صدای 1 : نه ...
صدای 2 : یعنی چی ؟ چی داری می گی ؟ مگه خل شدی ؟ چطور ممکنه ؟
صدای 1 : خب بیا ببین خودت ... انگار نه انگار که کسی اینجا بوده ... اینجا خیلی تاریکه ... بیا ...
صدای 2 : مگه ممکنه ؟ دارم میان ... همونجا بمون ... از جات جم نخور ...
صدای 1 : زود باش ... بیا ... بیا اینجا ... بیا این پنجره رو نگاه کن ... بیا ... پنجره رو ببین ...
صدای 2 : اومدم ... اومدم ...
صدای 1 : ببین ... پنجره ...
صدای 2 : (سکوت صدای نفس نفس )
صدای 1 : می بینی ؟ می بینی ؟ آره ... می بینی ؟؟؟
صدای 2 : (آب دهانش را قورت می دهد ) یا امام هشتم ... ( صدای آواز ناقاره ها به همراه سنج و طبل تمام صحنه را باشکوه می کند – در دل تاریکی تنها موسیقی است که می رقصد – موسیقی در اوج فروکش می کند – همه چیز تمام می شود در اثنای ناتمامی )
 
تمام شد
+ چهارشنبه 06 دی 1391
در ساعت15:49 راه اندازی سامانه پیام کوتاه| ارسال نظر(0) |



طراح : صـ♥ـدفــ


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
ابزار تلگرام
">ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ